هیچ چیز و کس ابدی نیست..

فقط خاطره هاست که میمونه...

 

 

 

غريب است دوست داشتن.

وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح

و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر .

تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ

عاشقانه، اينگونه به : گوشمان خوانده شده‌اند

 

 

 

نمي دونم، نگاه منه كه انقدر بي معنا شده؟! يا قلب ديگرانه كه سنگي شده؟؟؟   

نمي دونم حضور منه كه كمرنگ شده ؟ يا خاطرات گذشته انقدر پر رنگ..؟؟؟

نمي دونم حرفاي منه كه مي رنجونه يا آسمون چشماي ديگران انقدر تيره و ابريه؟

نمي دونم خواب منه كه انقدر سبك شده؟ يا فكر بقيه آرومم نمي ذاره؟؟    

نمي دونم بايد واسه بودنم خوشحال باشم يا واسه نبودنم غمگين؟ نمي دونم   

واقعا نمي دونم...؟   هيچ كودومو اما فقط يه چيزو خوب مي دونم       .....،

حتي اگر بدونمم هيچ فرقي نمي كنه

 

 دلم عجيب هواي ديدنت را کرده است ، دستانم را کمي کنار مي زنم و از

لا‌ به لا‌ي انگشتان لرزانم نيم نگاهي به گذشته ناتمامم مي اندازم ، چيز زيادي

نيست و از من نيز چيزي نمانده است جز آيينه زلا‌لي که از آن گله دارم که چرا

حقيقت زندگي را از من پنهان کرد... !؟ و تو اي سنگ صبور لحظه لحظه هاي عمر

کوتاه من خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد .

 پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد

 . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد .

تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد .

بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد .

با خودم گفتم : يه باغ ! آره ! ولي جا نشد .

پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ...

تازه مي فهمم اين كه مي گن

دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي .!؟!؟

 


 

نوشته شده توسط دختری از جنس خورشید در دوشنبه 1386/09/26 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت